. جوانی

بعد از دیدن ضریح تو چه عاشقانه شده ام.

+ تاریخ 93/09/27 ساعت نویسنده حکمت |

امشب میرم سمت مرز

 

+ تاریخ 93/09/17 ساعت نویسنده حکمت |

همه رو میخوای به ما که رسید یا درسه یا پول نداریم یا پاسمون وقت نداره
بگو گناه کاری دوست ندارم یه آدمی مثل تو بیاد پا بوس ما. بگو اینجا دوست نداره
بگو لیاقت نداری. بگو دعوت نمیشی تا آدم شی.
یگو دلت سیاهه.

ولی جون مادرت رام بده حداقل یه بار رام بده

+ تاریخ 93/09/14 ساعت نویسنده حکمت |

هروقت دلت گرفت سری هم به ما زدی!

+ تاریخ 93/09/14 ساعت نویسنده حکمت |

دوباره سر به هوا

دوباره مست

دوباره اسم تو

دوباره سکوت من شکست

 

 

بگذار در خاموشی بمانم!

 

+ تاریخ 93/09/14 ساعت نویسنده حکمت |

تولدم دوباره
نمیدونم چرا دیگه سالگرد تولدمم برام جالب نیست
بیشتر غصه میگیرتم تا شادی.

+ تاریخ 93/09/10 ساعت نویسنده حکمت |

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ تاریخ 93/08/24 ساعت نویسنده حکمت |

برایم دعا کنید

+ تاریخ 93/08/12 ساعت نویسنده حکمت |

هزارتا ترانه هزارتا سکوت ... واسه گفتنِ حسِ من کافی نیست
سرِ این قرارِ خیالی اگه ... یه جا تا ابد وایسم الافی نیست

+ تاریخ 93/08/11 ساعت نویسنده حکمت |

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود 

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود 

گاهی بساط عیش خودش جور میشود 

گاهی دگر تهیه بدستور میشود 

گه جور میشود خود آن بی مقدمه 

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است 

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست 

گاهی تمام شهر گدای تو میشود 

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود 

گاهی تمام آبی این آسمان ما 

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود 

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود 

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت 

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود 

کاری ندارم کجایی چه میکنی 

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

+ تاریخ 93/07/24 ساعت نویسنده حکمت |

پاییز فصل رقم خوردن شیرین ترین و زیباترین رخدادهای زندگی من در دو دهه گذشته بود.فصل شروع جدید یک زندگی، فصل شنیدن موسیقی های نو ، فصل آشنایی با دوستان جدید،خواندن کتابهای عاشقانه و شعرهای نو...

پاییز فصل رویش من

پادشاه فصل ها پاییز

+ تاریخ 93/07/24 ساعت نویسنده حکمت |

دیروز سرکلاس حقوق بین الملل اقتصادی بحث رفتن به ژنو و سازمان تجارت جهانی پیش آمد. چیزی که میخوام بگم اینه که سفر این هم در این شرایط هم میتونه مثمرثمرباشه وهم برای تجربه مفید فایده.شاید برای رسیدن ب هدفم به ابزاری مثل این سفرها احتیاج داشته باشم.اما یک مشکل....

+ تاریخ 93/07/24 ساعت نویسنده حکمت |

به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر 

گرش به خواب ببینم که در کنار من است

+ تاریخ 93/07/20 ساعت نویسنده حکمت |

از علی  ع همین بس که از قوم قریش و قبیله بنی هاشم و شجاع ترین مرد زمان.

خوشحالم ک از سیره اویم.

+ تاریخ 93/07/20 ساعت نویسنده حکمت |

دلم سيگار مي خواهد
+ تاریخ 93/07/03 ساعت نویسنده حکمت |

34 واحد يعني مي تونم؟ دانشگاه رو هم ادامه ميدم. اگه بشه عالي ميشه. اطرافيا گير دادن زن بگير. بدون عشق؟ خدا قدرت پاكي
+ تاریخ 93/07/03 ساعت نویسنده حکمت |

سر كلاس 2 عدد مرد چيني، 2 عدد مرد هندي، 4 نفربر تركيه اي :-)، يك آذربايجاني، من و برادرم.
استاد محترم مانده بود با چه زباني درس صرف كه شناخت كلمات عربي ست را به ياد بدهد. بهترين راه زبان اشاره بود. حالا صندلي ها جاي خود را به كلمات عربي داده اند. قَوَلَ چگونه شده است قالَ؟ همانگونه كه صندلي شده است نيمكت.

+ تاریخ 93/06/22 ساعت نویسنده حکمت |

اسم تو براي من مقدسه 
.
باورم كن كه فقط باور تو مي تونه قفل قفس رو بشكنه

+ تاریخ 93/06/07 ساعت نویسنده حکمت |

به مناسبت شروع چهارمين سالگرد وبم

 

 

گرد گردا گرد مي گردد جهان 

گرد هم جمعيم امشب دوستان

از براي گردسال اين بِلگ ها

مي نويسم اين دوبيت جاودان

 

 

شعر من.
 

+ تاریخ 93/06/05 ساعت نویسنده حکمت |

معتاد شده ام
معتاد دوري تو 
معتاد چهره تو در انحناي دود سيگارم
وقتي كه چهره ات در ميان حلقه هاي سر به آسمان نهاده،
مقابل چشمان خمارم يكي يكي مي رقصند؛
و اين آغاز و پايان نبودن توست
عشق من يعني بي نهايت
بي نهايت من يعني عشق
و اين تنها آغاز است
آغازي بدون پايان
و همچنان به سوي آسمان مي روي
بزرگتر و بزرگتر
تو بي نهايت مي شوي،
من زمين
و اين تنها آغاز است.

 

 

شعر من

+ تاریخ 93/05/31 ساعت نویسنده حکمت |

25

+ تاریخ 93/05/25 ساعت نویسنده حکمت |

بر پشت بام ساختمان بلندي در شهر كابل ايستاده بودم؛ سيگار كمل در دست راست؛ چاي سبز در دست چب.

به امشب فكر مي كردم امشبي كه اينجا نشسته ام. يك سال از آن شب مي گذرد. من قدم برداشتم نگران اما

محكم. و حالا به آن چيزي كه مي خواستم رسيده ام. احساس غرور مي كنم اما هنوز نگرانم. يك سال گذشت

كمآوردم گاهي، بر خواستم، نشستم، دوباره بلند شدم. سخت بود سالي سخت؛ مي دانم تو پشت سرم

ايستاده اي به تو تكيه مي كنم و هدايتم كن.

اين بار محكمتر دستم را بگير بلندم كن طوري كه ديگر به زمين ننشينم.

هرچند من گناه كارم اما تو دعاي من در حق دوستانم و كساني كه دوستشان دارم را اجابت كن.

+ تاریخ 93/05/24 ساعت نویسنده حکمت |

 

ورود به چهارمين سالگرد وبم نويد از ادامه نوشتن مي دهد.
باشد كه نوع نويسندگي ام عوض شود. آمين

حالا كه براي 10 الي 15 سال ديگه ايران موندني شدم
تصميم دارم سفرهاي خارجي رو شروع كنم.

فقط كمي مانده تا سحر.

+ تاریخ 93/05/16 ساعت نویسنده حکمت |

حالا ديگه ديد ديد نمي زنم.

 

 

ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ

+ تاریخ 93/05/16 ساعت نویسنده حکمت |

من عاشق يك زن مغرورم

زني كه خيلي هم زيبا نيست

زني كه مثل كوه سرسخته

اوني كه مثلش توي دنيا نيست

واسه رسيدن بهش بايد

دروازه قلبشو فاتح شد

يه مرد رويايي شد و رفت و

با زني رويايي مواجه شد

بايد براش جنگيد و ثابت كرد

ميشه زن و با عشق به دست آورد

زنونگي هاشو شكست داد و

مردونه ايستاد و دلش رو برد

+ تاریخ 93/05/16 ساعت نویسنده حکمت |

گپي گپي مره ديلمه خياله آتا هه گجه سه توجكو بنايا گيا هه مره ليه
+ تاریخ 93/05/15 ساعت نویسنده حکمت |

جالبه بدونيد

جالبه بدونيد حكمت طلبه شده رفته حوزه علميه (تصور عمامه و عبا و قبا واسه خودم خيلي خنده داره :) )

جالبه بدونيد دو ترم با دكترا فاصله دارم و دارم ميزارمش كنار كه برم حوزه. شايدم نزاشتم كنار. كي ميدونه؟

جالبه بدونيد هميشه ميام وبلاگم پست بزارم اما وقتي مخاطبم نيست سرد ميشم و ميرم.

جالبه بدونيد هنوز خواب ديدن هام ادامه داره.

جالبه بدونيد من لاغر تر از هميشه ولي پر انرژي تر از هميشه دارم ادامه ميدم.

اعتراف نامه:

من يك طلبه عاشق

 

+ تاریخ 93/05/11 ساعت نویسنده حکمت |

نه خوشحالم نه غمگين فقط هستم
+ تاریخ 93/02/02 ساعت نویسنده حکمت |



تا به در و ديوارش تازه كنم عهد قديم

گاه از كوچه معشوقه خود مي گذرم!

+ تاریخ 93/01/12 ساعت نویسنده حکمت |

سال پرهياهويي بود.
سال... دارم.

+ تاریخ 92/12/23 ساعت نویسنده حکمت |