. جوانی

از آن شب هايي كه فقط بهانه مي گيري! ضعف هايت مي آيند جلو چشمانت.

دو سه روزي سكوت كرده اي از آن سكوت هايي كه هركسي از كنارت هم بگذرد متوجه

اين سكوت مي شود.

حال و حوصله جواب دادن به موبايل و تلفن را نداري حوصله صحبت كردن با كسي را نداري.

كلاس هايت را مي پيچاني.

خسته نيستي ولي دمغي.

تنها همدمت موسيقي است. آهنگ... تكرار پشت سر هم.

دلت براي همه چيز مي سوزد زنان اوكرايني، سوري، عراقي، مادران دختران دزديده شده توسط بوكو حرام

افغانستان؛ وطنت. دلت براي همه چيز مي سوزد و دلت تنگ است.

كسي نيست برايش از دردهايت بگويي آنوقت است كه حمله ناباورانه اي سراغت مي آيد. تو تنها بايد با خودت

بجنگي با دنيات بجنگي با تنهاييت با دل‌مشغولي هايت. حتي مي ترسي به كسي فكر كني. حتي مي ترسي كسي را دوست داشت باشي.

+ تاریخ ۹۳/۱۱/۲۰ ساعت نویسنده حکمت |

بدون اجازه

مي بينمت

جايي كه نام و نشاني ات باشد

غرقم ميان تدليس ات

اصول بوي تعفن بردگي مي دهد

چه رودابه باشي چه زال باشم

وقتي ما در نطفه عقيميم

ديگر عشق چ معنا دارد؟

+ تاریخ ۹۳/۱۰/۲۴ ساعت نویسنده حکمت |

بودنت هنوز مثل بارونه

مثل قديما پاك و روونه

از پشت اين ديوار بي رحمي كه بين مونه

آچين و واچين عسل شيرين

قصه مون هنوز ناتمومه

ازينجا ببعد كي مي دونه كه

چي سرنوشت مونه...

+ تاریخ ۹۳/۱۰/۲۴ ساعت نویسنده حکمت |

دستم مي لرزد به نام تو
وقتي كه خون قي مي كنم ميان انگشتان بهم گره شده
قدم هاي پي در پي ام
چهره تو را بالا مي آورد
سر مي برم درون خودم
تو را نفس مي كشم
به آسمانت مي روم
به زمينم مي زني

+ تاریخ ۹۳/۱۰/۱۰ ساعت نویسنده حکمت |

بعد از دیدن ضریح تو چه عاشقانه شده ام.

+ تاریخ ۹۳/۰۹/۲۷ ساعت نویسنده حکمت |

امشب میرم سمت مرز

 

+ تاریخ ۹۳/۰۹/۱۷ ساعت نویسنده حکمت |

دوباره سر به هوا

دوباره مست

دوباره اسم تو

دوباره سکوت من شکست

 

 

بگذار در خاموشی بمانم!

 

+ تاریخ ۹۳/۰۹/۱۴ ساعت نویسنده حکمت |

تولدم دوباره
نمیدونم چرا دیگه سالگرد تولدمم برام جالب نیست
بیشتر غصه میگیرتم تا شادی.

+ تاریخ ۹۳/۰۹/۱۰ ساعت نویسنده حکمت |

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود 

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود 

گاهی بساط عیش خودش جور میشود 

گاهی دگر تهیه بدستور میشود 

گه جور میشود خود آن بی مقدمه 

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است 

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست 

گاهی تمام شهر گدای تو میشود 

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود 

گاهی تمام آبی این آسمان ما 

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود 

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود 

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت 

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود 

کاری ندارم کجایی چه میکنی 

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

+ تاریخ ۹۳/۰۷/۲۴ ساعت نویسنده حکمت |

پاییز فصل رقم خوردن شیرین ترین و زیباترین رخدادهای زندگی من در دو دهه گذشته بود.فصل شروع جدید یک زندگی، فصل شنیدن موسیقی های نو ، فصل آشنایی با دوستان جدید،خواندن کتابهای عاشقانه و شعرهای نو...

پاییز فصل رویش من

پادشاه فصل ها پاییز

+ تاریخ ۹۳/۰۷/۲۴ ساعت نویسنده حکمت |

سر كلاس 2 عدد مرد چيني، 2 عدد مرد هندي، 4 نفربر تركيه اي :-)، يك آذربايجاني، من و برادرم.
استاد محترم مانده بود با چه زباني درس صرف كه شناخت كلمات عربي ست را به ياد بدهد. بهترين راه زبان اشاره بود. حالا صندلي ها جاي خود را به كلمات عربي داده اند. قَوَلَ چگونه شده است قالَ؟ همانگونه كه صندلي شده است نيمكت.

+ تاریخ ۹۳/۰۶/۲۲ ساعت نویسنده حکمت |

به مناسبت شروع چهارمين سالگرد وبم

 

 

گرد گردا گرد مي گردد جهان 

گرد هم جمعيم امشب دوستان

از براي گردسال اين بِلگ ها

مي نويسم اين دوبيت جاودان

 

 

شعر من.
 

+ تاریخ ۹۳/۰۶/۰۵ ساعت نویسنده حکمت |

معتاد شده ام
معتاد دوري تو 
معتاد چهره تو در انحناي دود سيگارم
وقتي كه چهره ات در ميان حلقه هاي سر به آسمان نهاده،
مقابل چشمان خمارم يكي يكي مي رقصند؛
و اين آغاز و پايان نبودن توست
عشق من يعني بي نهايت
بي نهايت من يعني عشق
و اين تنها آغاز است
آغازي بدون پايان
و همچنان به سوي آسمان مي روي
بزرگتر و بزرگتر
تو بي نهايت مي شوي،
من زمين
و اين تنها آغاز است.

 

 

شعر من

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۳۱ ساعت نویسنده حکمت |

25

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۲۵ ساعت نویسنده حکمت |

بر پشت بام ساختمان بلندي در شهر كابل ايستاده بودم؛ سيگار كمل در دست راست؛ چاي سبز در دست چب.

به امشب فكر مي كردم امشبي كه اينجا نشسته ام. يك سال از آن شب مي گذرد. من قدم برداشتم نگران اما

محكم. و حالا به آن چيزي كه مي خواستم رسيده ام. احساس غرور مي كنم اما هنوز نگرانم. يك سال گذشت

كمآوردم گاهي، بر خواستم، نشستم، دوباره بلند شدم. سخت بود سالي سخت؛ مي دانم تو پشت سرم

ايستاده اي به تو تكيه مي كنم و هدايتم كن.

اين بار محكمتر دستم را بگير بلندم كن طوري كه ديگر به زمين ننشينم.

هرچند من گناه كارم اما تو دعاي من در حق دوستانم و كساني كه دوستشان دارم را اجابت كن.

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۲۴ ساعت نویسنده حکمت |

 

ورود به چهارمين سالگرد وبم نويد از ادامه نوشتن مي دهد.
باشد كه نوع نويسندگي ام عوض شود. آمين

حالا كه براي 10 الي 15 سال ديگه ايران موندني شدم
تصميم دارم سفرهاي خارجي رو شروع كنم.

فقط كمي مانده تا سحر.

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۱۶ ساعت نویسنده حکمت |

حالا ديگه ديد ديد نمي زنم.

 

 

ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۱۶ ساعت نویسنده حکمت |

من عاشق يك زن مغرورم

زني كه خيلي هم زيبا نيست

زني كه مثل كوه سرسخته

اوني كه مثلش توي دنيا نيست

واسه رسيدن بهش بايد

دروازه قلبشو فاتح شد

يه مرد رويايي شد و رفت و

با زني رويايي مواجه شد

بايد براش جنگيد و ثابت كرد

ميشه زن و با عشق به دست آورد

زنونگي هاشو شكست داد و

مردونه ايستاد و دلش رو برد

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۱۶ ساعت نویسنده حکمت |

گپي گپي مره ديلمه خياله آتا هه گجه سه توجكو بنايا گيا هه مره ليه
+ تاریخ ۹۳/۰۵/۱۵ ساعت نویسنده حکمت |

جالبه بدونيد

جالبه بدونيد حكمت طلبه شده رفته حوزه علميه (تصور عمامه و عبا و قبا واسه خودم خيلي خنده داره :) )

جالبه بدونيد دو ترم با دكترا فاصله دارم و دارم ميزارمش كنار كه برم حوزه. شايدم نزاشتم كنار. كي ميدونه؟

جالبه بدونيد هميشه ميام وبلاگم پست بزارم اما وقتي مخاطبم نيست سرد ميشم و ميرم.

جالبه بدونيد هنوز خواب ديدن هام ادامه داره.

جالبه بدونيد من لاغر تر از هميشه ولي پر انرژي تر از هميشه دارم ادامه ميدم.

اعتراف نامه:

من يك طلبه عاشق

 

+ تاریخ ۹۳/۰۵/۱۱ ساعت نویسنده حکمت |

نه خوشحالم نه غمگين فقط هستم
+ تاریخ ۹۳/۰۲/۰۲ ساعت نویسنده حکمت |



تا به در و ديوارش تازه كنم عهد قديم

گاه از كوچه معشوقه خود مي گذرم!

+ تاریخ ۹۳/۰۱/۱۲ ساعت نویسنده حکمت |

سال پرهياهويي بود.
سال... دارم.

+ تاریخ ۹۲/۱۲/۲۳ ساعت نویسنده حکمت |

روز مهندسين مبارك!
خودمو ميگم خخخخخخخ
+ تاریخ ۹۲/۱۲/۰۴ ساعت نویسنده حکمت |

 همه انتظار داستان جديدي از من دارند
و من انتظار ديدن تورا...
دوباره عود كرده نديدنت!
+ تاریخ ۹۲/۱۱/۰۷ ساعت نویسنده حکمت |

به سر مي دوم رو به خانه تو كه شايد بيابم نشانه تو
فتاده ز پا خسته آمده ام كه سر بگذارم به شانه تو
+ تاریخ ۹۲/۱۱/۰۵ ساعت نویسنده حکمت |

دوباره ...

+ تاریخ ۹۲/۱۱/۰۵ ساعت نویسنده حکمت |

نمي دونم چرا جديدا توي هيچ چارچوبي جا نميشم!

تمام سقف ها آزارم ميدن، و دوباره دلم هواي تو را دارد.


+ تاریخ ۹۲/۱۱/۰۲ ساعت نویسنده حکمت |

30 مرداد ماه امسال انقدر خوابيدم كه همه فكر مي كردند تا به حال در تمام طول عمرم نخوابيده ام!
راجب پست آن ماه مي نويسم
الان انقدر دلم براي آن خواب ها تنگ شده است كه لحظه ها را ميشمارم براي خواب!
درس و درس و درس ... كار و كار و كار.

+ تاریخ ۹۲/۰۹/۲۰ ساعت نویسنده حکمت |

يادتون هست پارسال تابستون از بازي مقابل تيم آفاق نوشته بودم همون كه يك صفر باختيم.
امروز بازي فوتبال داشتيم و من مثل هميشه در بزنگاه‌ها دوباره چندتا كار سرم ريخته بود.
ميخام بگم دير رسيدم به بازي تقريبا اواخر نيمه اول
بچه هاي دانشگاه همه جمع بودند و داشتند بازي رو تماشا مي كردند منم يواشكي رفتم يه گوشه لباسامو عوض كردم تا تيكه بارم نكنن كه دير رسيدي بازي، خلاصه نيمه اول در نبود من بخير گذشت و صفر صفر شد
بله نيمه دوم شروع شد و يك گل خورديم بلافاصله با گل من جبران شد و در نتيجه 4بر1 زديم شون. :)
ميخام بگم همون آفاق ادعا با تمام ابهت اش زير پاهامون له شد آخر بازي ام دعوا شد و ميخواستن آبروشونو حفظ كنن كه نشد. خوب شد :) بچه هاي ما خيلي هماهنگ نيستن توي بازي ولي هركدامشان يك تيم اند براي خودشان!

ميخاستم بگم امروز روز قشنگيه آفتاب توي آسمون، هواي نمنمك سرد، اتفاقات خوب و يك خداي خوب!

+ تاریخ ۹۲/۰۹/۱۸ ساعت نویسنده حکمت |