نوشته شده در تاريخ 93/02/02 توسط حکمت |
نه خوشحالم نه غمگين فقط هستم
نوشته شده در تاريخ 93/01/12 توسط حکمت |


تا به در و ديوارش تازه كنم عهد قديم

گاه از كوچه معشوقه خود مي گذرم!

نوشته شده در تاريخ 92/12/23 توسط حکمت |
سال پرهياهويي بود.
سال... دارم.

نوشته شده در تاريخ 92/12/04 توسط حکمت |
روز مهندسين مبارك!
خودمو ميگم خخخخخخخ
نوشته شده در تاريخ 92/11/07 توسط حکمت |
 همه انتظار داستان جديدي از من دارند
و من انتظار ديدن تورا...
دوباره عود كرده نديدنت!
نوشته شده در تاريخ 92/11/05 توسط حکمت |
به سر مي دوم رو به خانه تو كه شايد بيابم نشانه تو
فتاده ز پا خسته آمده ام كه سر بگذارم به شانه تو
نوشته شده در تاريخ 92/11/05 توسط حکمت |
دوباره ...

نوشته شده در تاريخ 92/11/02 توسط حکمت |
نمي دونم چرا جديدا توي هيچ چارچوبي جا نميشم!

تمام سقف ها آزارم ميدن، و دوباره دلم هواي تو را دارد.


نوشته شده در تاريخ 92/09/20 توسط حکمت |
30 مرداد ماه امسال انقدر خوابيدم كه همه فكر مي كردند تا به حال در تمام طول عمرم نخوابيده ام!
راجب پست آن ماه مي نويسم
الان انقدر دلم براي آن خواب ها تنگ شده است كه لحظه ها را ميشمارم براي خواب!
درس و درس و درس ... كار و كار و كار.

نوشته شده در تاريخ 92/09/18 توسط حکمت |
يادتون هست پارسال تابستون از بازي مقابل تيم آفاق نوشته بودم همون كه يك صفر باختيم.
امروز بازي فوتبال داشتيم و من مثل هميشه در بزنگاه‌ها دوباره چندتا كار سرم ريخته بود.
ميخام بگم دير رسيدم به بازي تقريبا اواخر نيمه اول
بچه هاي دانشگاه همه جمع بودند و داشتند بازي رو تماشا مي كردند منم يواشكي رفتم يه گوشه لباسامو عوض كردم تا تيكه بارم نكنن كه دير رسيدي بازي، خلاصه نيمه اول در نبود من بخير گذشت و صفر صفر شد
بله نيمه دوم شروع شد و يك گل خورديم بلافاصله با گل من جبران شد و در نتيجه 4بر1 زديم شون. :)
ميخام بگم همون آفاق ادعا با تمام ابهت اش زير پاهامون له شد آخر بازي ام دعوا شد و ميخواستن آبروشونو حفظ كنن كه نشد. خوب شد :) بچه هاي ما خيلي هماهنگ نيستن توي بازي ولي هركدامشان يك تيم اند براي خودشان!

ميخاستم بگم امروز روز قشنگيه آفتاب توي آسمون، هواي نمنمك سرد، اتفاقات خوب و يك خداي خوب!

نوشته شده در تاريخ 92/09/15 توسط حکمت |

و ...

به قول دوستي دل مشغولي هاي روزمره
و ...
داشتن اميد.

نوشته شده در تاريخ 92/09/09 توسط حکمت |
من از آن دسته آدم هام كه خيلي شعر گفتن بلد نيستم اما شعر را دوست دارم
سواي شاعران بزرگ قديم برخي از شعرهاي شاعران جديد حسابي به دل آدم مي چسبه!
نمونه اش سيدمهدي موسوي عزيز كه اين روزها درگير شعرهاشم


اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد  

می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد 

سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد! 

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند 

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد

نوشته شده در تاريخ 92/09/07 توسط حکمت |
دارم به جاهاي خوبي مي رسم. تصور من از عشق تا بحال اشتباهي محض بود.
وحالا مي فهمم عشق چيزي غير از آن بود كه من مي پنداشتم
بازي با خود
اين چند دهه عمر كه از من گذشت را اسم مي نهم بازي با خود.
كلمات را جابه جا نوشتن حس خوبي به ادم مي ده.


اينجاهم سوت و كور شده و كمتر كسي سراغم رو مي گيره همه مشغولند :)
زندگي جريان دارد و دوباره فصلي از زندگي ام در حال رقم خوردن است و بابا ميخام بگم چند ورزه ديگه يه سال پيرتر ميشم. آخش. بالاخره گفتم.

سر بزنيد ملت دلم پوسيد.

نوشته شده در تاريخ 92/09/03 توسط حکمت |
جواني واقعا ديگه حرفي نداره هرچي فكر مي كنم چيزي به ذهنم نمياد
اين روزها بيشتر درگير كار و درسم و فشار درس بيشتر
اينجا هم كه كسي سر نمي زند و يك جورهايي دارد مي شود دفتر خاطرات شخصي ام.
روزهاي خوبي ست اين روزها باران و سرما و هواي نمناك و سيگار حال و هواي خاصي ميده به آدم
از زندگي ام راضي ام و اگر او بود راضي تر ميشدم.

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
كه با آن درد اگر در بند در مانند در مانند
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

نوشته شده در تاريخ 92/07/24 توسط حکمت |
خب حالا دارم يواش يواش توي سياست مي افتم چيزي كه سالها پيش يكي از معلم هاي خوبم پيش بيني اش كرده بود ومن هميشه توي اين فكر بودم از كجا مي داند من يك روزي سياسي مي شوم. 

(ميگن سفر آدم رو ميپزه ولي نگفته بودن ميسوزونه!!!)

حالا كه پخته شدم وقتش رسيده قدم بردارم در راهي كه چند ماه پيش حتي فكرش را هم نمي كردم.

آينده چه ميشود؟ نمي دانم هنوز.

به قول يكي از بچه ها زندگي يه ما افغانيا از خيلي از زندگي هاي مردمان ديگه هيجانش بيشتره. يعني واقعا مي فهميم زندگي يعني چي. انقد فرازو نشيب داره كه حتي حساب ثانيه هاش رو هم داريم.

انقدر فراز ونشيب داره كه مجبوريم كسي رو كه دوسش داريم و عاشق شيم و از دستش بديم تا لا اقل اون خوب زندگي كنه!


نوشته شده در تاريخ 92/07/24 توسط حکمت |
شايد دلتنگم هستي كه هنوز گاهي دلم برايت تنگ مي شود.

شايد بايد با تو طور ديگري سخن مي گفتم اما مي دانم تو همان احمقي هستي كه هيچوقت عوض نمي شوي.

شايد من اشتباه ميكنم و تو حتي من را اگر جايي هم ببيني نشناسي.

شايد تو درد مي كشي  و من تحمل ديدن درد هاي تو را ندارم.

گاهي مي خواستم تا تو فلج باشي و نتواني راه بروي تا من بيايم و تورا اين طرف و آنطرف ببرم. شايد آنوقت مرا قبول كني. كاش فقط يك روز نه يك ساعت نه يك دقيقه با من مي بودي تا انقدر حسرت حماقت هايم را نخورم.

اما اينها فقط توهم توست نه من هستم ونه تو اين ميان فقط بين ما كششي ست كه خودمان هم نمي دانيم چيست. فقط اين كشش هست. توهم دوست داشتن كسي كه تورا دوست ندارد. اگر دوست داشت...

نوشته شده در تاريخ 92/07/22 توسط حکمت |
دو راه مانده برایم که اختیار کنم

دو راه: در بروم... یا که نه! فرار کنم...

تو فرض کن که من از شهر زشتتان رفتم

خودم اگر بروم با دلم چه کار کنم؟!

نوشته شده در تاريخ 92/07/22 توسط حکمت |
پست جديد چي بزارم؟

همه چيز خوب است من هم خوبم آها يادم آمد چه پستي مي خواستم بزارم


از بوسه ی نداده ی تو، توی خانه ام
از چشم هات، از قفس عاشقانه ام

از تو که نیستی و من انگار مرده ام
از من که سال هاست به بن بست خورده ام

از من: در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشم ها شده

از من که در میان عطش گریه میکند
شب ها کنار بی کسی اش گریه میکند

شب های دوست دارمت و روزهای بد
شب های من که مال تو هستند تا ابد

شب های چشم های تو و بی قراری ام
شب های دوست دارمت و دوست داری ام!

از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع می شود و چشم های تو


سيدمهدي موسوي

نوشته شده در تاريخ 92/07/16 توسط حکمت |
خب ميشه گفت 4 مين روزه كه ايرانم و كمي آرامش و بسياري مشكلات اومده سراغم از طرفي دير رسيدن سر كلاس هاي دانشگاه و گير دادن استادهاي گرامي كه ( شما كه دانشجوي ارشدي نبايد 3جلسه بيشتر غيبت داشته باشي ) و جواب من به اونها كه خب اگه راهي داره قبول كنيد و لطف اونها در ادامه...

مدير گروه محترم آقاي عزيز رشته شما كاملا تغيير كرده آيا ميتوني كتابهاي حقوق بين الملل رو هضم كني؟ و من در دل خودم با غرور منكه تونستم پيام نور و اونم مهندسي پاس كنم پس اينم مي تونم نه؟

تا حالا كسي تبريك نگفته بهم اولين نفر مثل هميشه خودم به خودم تبريك ميگم 

مبارك باشه حكمت قبوليت در كارشناسي ارشد.

نوشته شده در تاريخ 92/06/14 توسط حکمت |
عاشقی بازی هه تا عاشقی

نوشته شده در تاريخ 92/06/14 توسط حکمت |
چند روز دیگه ایرانم ایندفعه رفتنی در کار نیست چند وقتی ایرانم بعدش رو نمی دونم شاید ایران شاید استرالیا شاید اروپا شایدم بمونم خونه و تا 2-3سالی جایی نرم

مامانم میگه زن بگیر من میگم نه هنوز بچم.خب 26 سال آدم هنوز بچس نیست؟

آدم که یه بار عاشق میشه دیگه میخاد همیشه تنها باشه قانون طبیعته نمیشه ردش کرد

دفتر روزنامه هم نرفتم گفتم نمی تونم بیام این چند وقت چقدر کار عوض کردم هر کدوم تجربه ای بود برام.

کاش یکم بزرگ شم یعنی بزرگتر بنویسم وقتی آدم مطالعه رو میزاره کنار مغزش کوچیک میشه

امروز 200 متری مون جنگ بود حتی دیگه صدای گلوله ها برام عادی شده وقتی صدای تیر خلاص اومد دیگه نفهمیدم چی شد خوابم برد از اخبار شندیم 2 پاکستانی قصد کشتن نمازگذار هارو داشتن که موفق نشدن.

خداروشکر.

خیلی حرف زدم خواننده های کمم ببخشید


نوشته شده در تاريخ 92/05/30 توسط حکمت |
اندیشه های بزرگتر زحمت بیشتری می خواهد ولی این روزها فقط می خوابم و می خوابم...

تنهایی زیباست مثل گذشته.

نوشته شده در تاريخ 92/05/22 توسط حکمت |
باز هوای وطنم وطنم آرزوست...
نوشته شده در تاريخ 92/05/13 توسط حکمت |
دوباره هوای خشک و مرطوب کابل

اینجا همه چیز درهم و برهم شده

هوای عاشقی زده به سرم


دشت برچی 26 رمضان

نوشته شده در تاريخ 92/04/23 توسط حکمت |
تو نیستی 
و اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن ...
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.......


نوشته شده در تاريخ 92/04/16 توسط حکمت |

از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید

اما کسی نبود.. اما کسی ندید..

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده کـه خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریـــــه می کنـــــی زیــر ِ پتــو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم

از خواب مــــی پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

از خواب مــی پری از داغـــی پتـو

بالا می آوری... زل می زنی به او...

از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبــــور ِ عاشقــی! محـکوم ِ رابطه!

از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کـــــم شده، از گریـه ی زیاد

از خواب مــــی پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب مـــی پــری با جیر جیر تخت

از گرمی تنش سخت است... سخت... سخت

از خواب هــــا پـــرید در تخت دیگـــری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب مــی پری... از خواب می پرم...

 

 

 

پ.ن: بی خوابی های شبانه!

پ.ن۱: دوبیت حذف شده!

نوشته شده در تاريخ 92/03/14 توسط حکمت |
جامعه المصطفی را ترک نکرده ام هنوز! چند روزی هست که بچه ها دست به اعتصاب زدند. و درسها تعطیله

کارهم که فعلا پا نگرفته اعصابو ریخته بهم

داره خروج مراجعتمم تموم میشه نمی دونم بیام ایران یانه؟

توام که حرف نمی زنی دلمون واشه

خدام سه پیچ کرده رو من ول کن قضیه نیست

خدا من اندازه شبان موسی ام همین قدر قبول کن از من!

نوشته شده در تاريخ 92/03/13 توسط حکمت |
دلم برای ایران و ایرانی تنگ شده
نوشته شده در تاريخ 92/03/13 توسط حکمت |

خواب می دیدم که طالب گشته ام

آدم جنگی و جالب گشته ام

خواب می دیدم که ریشم لر کده

کاکلم از لونگی من سر کده

و اسکت من انتحاری گشته است

مردم از پیشم فراری گشته است

کوچ من در لابه لای چادری

می خرامد مثل یک کبک دری

دخترم در خانه مانده روز و شب

می فرستد ناسزا از زیر لب

تی وی و دی وی دی را بشکسته ام

سی دی را با بند تنبان بسته ام

لشکر ناتو زدست من عذاب

من زاو و او زمن در اضطراب

گاه در هلمند گهی در پکتیا

گاه در غزنی گهی چار آسیا

چل و پنچ کشور به دنبالم روان

شخص اوباما زدستم در فغان

گاه برادر جان خطابم می کند

گاه تروریستی حسابم می کند

خواب می دیدم که طالب گشته ام

برسر ناتو غالب گشته ام

خواب می دیدم اوباما مرده است

کرزی از مرگش بسی افسرده است

طبق معمول گریه در چشمان او

گریه باشد جان او ایمان او

 گریه های او مرا بیدار کرد

شام من با گریه خود تار کرد

 

نوشته شده در تاريخ 92/03/09 توسط حکمت |

 

اینجاست که واقعا میفهمی تنهایی  یعنی چه، تنهایی به معنای اینکه آدمهایی دوروبرت هستند که برای اولین بار می بینیشان، آدمهایی که با روحیاتشان آشنایی نداری آدمهایی که صدوهشتاد درجه با تو تفاوت دارند. بااینکه تفاوتی در دین، عقاید و فرهنگ نیست یا حداقل است اما بازهم چیزهای مهمتر از این مسائل در وجود این آدمهاست که تورا با آنها مجزا می کند. ولی با تمام اینها تحمل می کنی با فقرت با تنهایی ات با تمام تحقیرها و سختی ها مبارزه می کنی تا به موفقیت برسی، به این زندگی می گویند. بزرگتر شده ای دیگراز مسائل کوچکی که قبلا تورا آزار می داد خبری نیست، با مسائل بزرگتر روبه رو هستی؛ مسائلی که هرکدامشان برای از هم پاشیدن یک جامعه کافی اند. اما توبا آنها مبارزه می کنی چون امید داری امید به آینده ای که شاید در آن بتوانی تاثیری بر جامعه داشته باشی. براستی سهم ما از تاثیر بر دیگر انسانها چقدراست؟

بر ترس ات غلبه می کنی دیگر آدمهایی که شبها خوابشان را می دیدی برایت ترسی ندارند تو خودت را به اندازه ی آنها می بینی. با آنها بر سر یک سفره می نیشنی غذا می خوری. ترسی کوچکی در دلت هست اما آنقدر نیست که قبلا بوده. اینجا میفهمی طالب یعنی چه؟ اینجا می فهمی طالب ها هم چند دسته اند: یک عده طالب معمولی، یک عده طالب ایرانی یک عده دیگر هم طالب پاکستانی، آمریکایی و ...

کم کم حس می کنی مرد شده ای یا حداقل داری مرد می شوی. همیشه می خواستم زود بزرگ شوم زودتر مرد بشوم. اما هیچوقت فکرش را هم نمی کردم مرد شدن انقدر سخت باشد.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ