بالاخره رسید...
سفرنامه (کابل سال نود)
نویسنده: مهندس سید حکمت الله سجادی
ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم، مادرم تمام شب را بیدار بود این را از چشمانش خواندم؛ کمی دلگیرشدم که بخاطر من تا صبح بیدار بوده اما به روی خودم نیاوردم، اساس هایم جمع بودند. لباس هایم را پوشیدم کوله ام را برداشتم و راه افتادم.
یک ساعت و نیم بعد فرودگاه
آنروز نسبت به هفته پیش که پروازم لغو شده بود خلوت تر بود، کمربندم را باز کردم کوله ام را روی گیشه بازرسی گذاشتم و در مقابل افسر بازرسی ایستادم. کار بازرسی تمام شد؛ کمربندم را بستم و با دوستم که کمی از من عقب تر بود به سمت کانتر احیای بلیط رفتیم. تمام کانترها خلوت است، جز کانتر هواپیمایی افغانستان، از ابتدای کار پیدا بود که معطلی زیادی در راه است. به نظرشما چقدر منتظر ماندیم؟ یک ساعت دوساعت یا بیشتر؟ درست حدس زدی سه ساعت. بالاخره هواپیما بلند شد و...؛ و....
تمام طول مدت پرواز را خواب بودم، فقط زمانی که به ایستگاه هوایی کابل رسیدیم متوجه توقف بیش از حد هواپیما در فرودگاه شدم.
یکی از مسافرین از مهماندار پرسید دلیل این 1 ساعت توقف چیه؟ و مهماندار جذاب جواب داد، بنظر میاد رئیس جمهور پرواز دارند...
من هم که مثل همیشه سر بزیر و آرام صحنه ها را تماشا می کردم؛ نظاره گر این صحبت های کوتاه شدم.
ادامه دارد...