جوانی
 
قالب وبلاگ
سر كلاس 2 عدد مرد چيني، 2 عدد مرد هندي، 4 نفربر تركيه اي :-)، يك آذربايجاني، من و برادرم.
استاد محترم مانده بود با چه زباني درس صرف كه شناخت كلمات عربي ست را به ياد بدهد. بهترين راه زبان اشاره بود. حالا صندلي ها جاي خود را به كلمات عربي داده اند. قَوَلَ چگونه شده است قالَ؟ همانگونه كه صندلي شده است نيمكت.

[ 93/06/22 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
اسم تو براي من مقدسه 
.
باورم كن كه فقط باور تو مي تونه قفل قفس رو بشكنه

[ 93/06/07 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
به مناسبت شروع چهارمين سالگرد وبم

 

 

گرد گردا گرد مي گردد جهان 

گرد هم جمعيم امشب دوستان

از براي گردسال اين بِلگ ها

مي نويسم اين دوبيت جاودان

 

 

شعر من.
 

[ 93/06/05 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
معتاد شده ام
معتاد دوري تو 
معتاد چهره تو در انحناي دود سيگارم
وقتي كه چهره ات در ميان حلقه هاي سر به آسمان نهاده،
مقابل چشمان خمارم يكي يكي مي رقصند؛
و اين آغاز و پايان نبودن توست
عشق من يعني بي نهايت
بي نهايت من يعني عشق
و اين تنها آغاز است
آغازي بدون پايان
و همچنان به سوي آسمان مي روي
بزرگتر و بزرگتر
تو بي نهايت مي شوي،
من زمين
و اين تنها آغاز است.

 

 

شعر من

[ 93/05/31 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
25

[ 93/05/25 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
بر پشت بام ساختمان بلندي در شهر كابل ايستاده بودم؛ سيگار كمل در دست راست؛ چاي سبز در دست چب.

به امشب فكر مي كردم امشبي كه اينجا نشسته ام. يك سال از آن شب مي گذرد. من قدم برداشتم نگران اما

محكم. و حالا به آن چيزي كه مي خواستم رسيده ام. احساس غرور مي كنم اما هنوز نگرانم. يك سال گذشت

كمآوردم گاهي، بر خواستم، نشستم، دوباره بلند شدم. سخت بود سالي سخت؛ مي دانم تو پشت سرم

ايستاده اي به تو تكيه مي كنم و هدايتم كن.

اين بار محكمتر دستم را بگير بلندم كن طوري كه ديگر به زمين ننشينم.

هرچند من گناه كارم اما تو دعاي من در حق دوستانم و كساني كه دوستشان دارم را اجابت كن.

[ 93/05/24 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
 

ورود به چهارمين سالگرد وبم نويد از ادامه نوشتن مي دهد.
باشد كه نوع نويسندگي ام عوض شود. آمين

حالا كه براي 10 الي 15 سال ديگه ايران موندني شدم
تصميم دارم سفرهاي خارجي رو شروع كنم.

فقط كمي مانده تا سحر.

[ 93/05/16 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
حالا ديگه ديد ديد نمي زنم.

 

 

ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ

[ 93/05/16 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
من عاشق يك زن مغرورم

زني كه خيلي هم زيبا نيست

زني كه مثل كوه سرسخته

اوني كه مثلش توي دنيا نيست

واسه رسيدن بهش بايد

دروازه قلبشو فاتح شد

يه مرد رويايي شد و رفت و

با زني رويايي مواجه شد

بايد براش جنگيد و ثابت كرد

ميشه زن و با عشق به دست آورد

زنونگي هاشو شكست داد و

مردونه ايستاد و دلش رو برد

[ 93/05/16 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
گپي گپي مره ديلمه خياله آتا هه گجه سه توجكو بنايا گيا هه مره ليه
[ 93/05/15 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
جالبه بدونيد

جالبه بدونيد حكمت طلبه شده رفته حوزه علميه (تصور عمامه و عبا و قبا واسه خودم خيلي خنده داره :) )

جالبه بدونيد دو ترم با دكترا فاصله دارم و دارم ميزارمش كنار كه برم حوزه. شايدم نزاشتم كنار. كي ميدونه؟

جالبه بدونيد هميشه ميام وبلاگم پست بزارم اما وقتي مخاطبم نيست سرد ميشم و ميرم.

جالبه بدونيد هنوز خواب ديدن هام ادامه داره.

جالبه بدونيد من لاغر تر از هميشه ولي پر انرژي تر از هميشه دارم ادامه ميدم.

اعتراف نامه:

من يك طلبه عاشق

 

[ 93/05/11 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
نه خوشحالم نه غمگين فقط هستم
[ 93/02/02 ] [ ] [ حکمت ] [ ]


تا به در و ديوارش تازه كنم عهد قديم

گاه از كوچه معشوقه خود مي گذرم!

[ 93/01/12 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
سال پرهياهويي بود.
سال... دارم.

[ 92/12/23 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
روز مهندسين مبارك!
خودمو ميگم خخخخخخخ
[ 92/12/04 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
 همه انتظار داستان جديدي از من دارند
و من انتظار ديدن تورا...
دوباره عود كرده نديدنت!
[ 92/11/07 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
به سر مي دوم رو به خانه تو كه شايد بيابم نشانه تو
فتاده ز پا خسته آمده ام كه سر بگذارم به شانه تو
[ 92/11/05 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
دوباره ...

[ 92/11/05 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
نمي دونم چرا جديدا توي هيچ چارچوبي جا نميشم!

تمام سقف ها آزارم ميدن، و دوباره دلم هواي تو را دارد.


[ 92/11/02 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
30 مرداد ماه امسال انقدر خوابيدم كه همه فكر مي كردند تا به حال در تمام طول عمرم نخوابيده ام!
راجب پست آن ماه مي نويسم
الان انقدر دلم براي آن خواب ها تنگ شده است كه لحظه ها را ميشمارم براي خواب!
درس و درس و درس ... كار و كار و كار.

[ 92/09/20 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
يادتون هست پارسال تابستون از بازي مقابل تيم آفاق نوشته بودم همون كه يك صفر باختيم.
امروز بازي فوتبال داشتيم و من مثل هميشه در بزنگاه‌ها دوباره چندتا كار سرم ريخته بود.
ميخام بگم دير رسيدم به بازي تقريبا اواخر نيمه اول
بچه هاي دانشگاه همه جمع بودند و داشتند بازي رو تماشا مي كردند منم يواشكي رفتم يه گوشه لباسامو عوض كردم تا تيكه بارم نكنن كه دير رسيدي بازي، خلاصه نيمه اول در نبود من بخير گذشت و صفر صفر شد
بله نيمه دوم شروع شد و يك گل خورديم بلافاصله با گل من جبران شد و در نتيجه 4بر1 زديم شون. :)
ميخام بگم همون آفاق ادعا با تمام ابهت اش زير پاهامون له شد آخر بازي ام دعوا شد و ميخواستن آبروشونو حفظ كنن كه نشد. خوب شد :) بچه هاي ما خيلي هماهنگ نيستن توي بازي ولي هركدامشان يك تيم اند براي خودشان!

ميخاستم بگم امروز روز قشنگيه آفتاب توي آسمون، هواي نمنمك سرد، اتفاقات خوب و يك خداي خوب!

[ 92/09/18 ] [ ] [ حکمت ] [ ]

و ...

به قول دوستي دل مشغولي هاي روزمره
و ...
داشتن اميد.

[ 92/09/15 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
من از آن دسته آدم هام كه خيلي شعر گفتن بلد نيستم اما شعر را دوست دارم
سواي شاعران بزرگ قديم برخي از شعرهاي شاعران جديد حسابي به دل آدم مي چسبه!
نمونه اش سيدمهدي موسوي عزيز كه اين روزها درگير شعرهاشم


اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد  

می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد 

سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد! 

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند 

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد

[ 92/09/09 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
دارم به جاهاي خوبي مي رسم. تصور من از عشق تا بحال اشتباهي محض بود.
وحالا مي فهمم عشق چيزي غير از آن بود كه من مي پنداشتم
بازي با خود
اين چند دهه عمر كه از من گذشت را اسم مي نهم بازي با خود.
كلمات را جابه جا نوشتن حس خوبي به ادم مي ده.


اينجاهم سوت و كور شده و كمتر كسي سراغم رو مي گيره همه مشغولند :)
زندگي جريان دارد و دوباره فصلي از زندگي ام در حال رقم خوردن است و بابا ميخام بگم چند ورزه ديگه يه سال پيرتر ميشم. آخش. بالاخره گفتم.

سر بزنيد ملت دلم پوسيد.

[ 92/09/07 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
جواني واقعا ديگه حرفي نداره هرچي فكر مي كنم چيزي به ذهنم نمياد
اين روزها بيشتر درگير كار و درسم و فشار درس بيشتر
اينجا هم كه كسي سر نمي زند و يك جورهايي دارد مي شود دفتر خاطرات شخصي ام.
روزهاي خوبي ست اين روزها باران و سرما و هواي نمناك و سيگار حال و هواي خاصي ميده به آدم
از زندگي ام راضي ام و اگر او بود راضي تر ميشدم.

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
كه با آن درد اگر در بند در مانند در مانند
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

[ 92/09/03 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
خب حالا دارم يواش يواش توي سياست مي افتم چيزي كه سالها پيش يكي از معلم هاي خوبم پيش بيني اش كرده بود ومن هميشه توي اين فكر بودم از كجا مي داند من يك روزي سياسي مي شوم. 

(ميگن سفر آدم رو ميپزه ولي نگفته بودن ميسوزونه!!!)

حالا كه پخته شدم وقتش رسيده قدم بردارم در راهي كه چند ماه پيش حتي فكرش را هم نمي كردم.

آينده چه ميشود؟ نمي دانم هنوز.

به قول يكي از بچه ها زندگي يه ما افغانيا از خيلي از زندگي هاي مردمان ديگه هيجانش بيشتره. يعني واقعا مي فهميم زندگي يعني چي. انقد فرازو نشيب داره كه حتي حساب ثانيه هاش رو هم داريم.

انقدر فراز ونشيب داره كه مجبوريم كسي رو كه دوسش داريم و عاشق شيم و از دستش بديم تا لا اقل اون خوب زندگي كنه!


[ 92/07/24 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
شايد دلتنگم هستي كه هنوز گاهي دلم برايت تنگ مي شود.

شايد بايد با تو طور ديگري سخن مي گفتم اما مي دانم تو همان احمقي هستي كه هيچوقت عوض نمي شوي.

شايد من اشتباه ميكنم و تو حتي من را اگر جايي هم ببيني نشناسي.

شايد تو درد مي كشي  و من تحمل ديدن درد هاي تو را ندارم.

گاهي مي خواستم تا تو فلج باشي و نتواني راه بروي تا من بيايم و تورا اين طرف و آنطرف ببرم. شايد آنوقت مرا قبول كني. كاش فقط يك روز نه يك ساعت نه يك دقيقه با من مي بودي تا انقدر حسرت حماقت هايم را نخورم.

اما اينها فقط توهم توست نه من هستم ونه تو اين ميان فقط بين ما كششي ست كه خودمان هم نمي دانيم چيست. فقط اين كشش هست. توهم دوست داشتن كسي كه تورا دوست ندارد. اگر دوست داشت...

[ 92/07/24 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
دو راه مانده برایم که اختیار کنم

دو راه: در بروم... یا که نه! فرار کنم...

تو فرض کن که من از شهر زشتتان رفتم

خودم اگر بروم با دلم چه کار کنم؟!

[ 92/07/22 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
پست جديد چي بزارم؟

همه چيز خوب است من هم خوبم آها يادم آمد چه پستي مي خواستم بزارم


از بوسه ی نداده ی تو، توی خانه ام
از چشم هات، از قفس عاشقانه ام

از تو که نیستی و من انگار مرده ام
از من که سال هاست به بن بست خورده ام

از من: در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشم ها شده

از من که در میان عطش گریه میکند
شب ها کنار بی کسی اش گریه میکند

شب های دوست دارمت و روزهای بد
شب های من که مال تو هستند تا ابد

شب های چشم های تو و بی قراری ام
شب های دوست دارمت و دوست داری ام!

از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع می شود و چشم های تو


سيدمهدي موسوي

[ 92/07/22 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
خب ميشه گفت 4 مين روزه كه ايرانم و كمي آرامش و بسياري مشكلات اومده سراغم از طرفي دير رسيدن سر كلاس هاي دانشگاه و گير دادن استادهاي گرامي كه ( شما كه دانشجوي ارشدي نبايد 3جلسه بيشتر غيبت داشته باشي ) و جواب من به اونها كه خب اگه راهي داره قبول كنيد و لطف اونها در ادامه...

مدير گروه محترم آقاي عزيز رشته شما كاملا تغيير كرده آيا ميتوني كتابهاي حقوق بين الملل رو هضم كني؟ و من در دل خودم با غرور منكه تونستم پيام نور و اونم مهندسي پاس كنم پس اينم مي تونم نه؟

تا حالا كسي تبريك نگفته بهم اولين نفر مثل هميشه خودم به خودم تبريك ميگم 

مبارك باشه حكمت قبوليت در كارشناسي ارشد.

[ 92/07/16 ] [ ] [ حکمت ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا منم و جوانی ام
بیایید لحظاتمان را با هم قسمت کنیم.

(برداشت شعر و داستان با
ذکر نام نویسنده بلامانع است)
امکانات وب