X
تبلیغات
جوانی
92/02/30
آخه
میخام یه چیزی برای یکی بنویسم نمی تونم.

آخه روش زیاد میشه

آخه مغروره

آخه بچه پرووو ه

یه عمر مارو سوزونده ولی هنوز باورش نشده هرشب...

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/02/30
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچه هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله و دوری عشق

و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/02/29
مهندس شدم رفت!
در پی یک عمل سازنده دوست عزیز را پیچانده و از کاری که در حیطه رشته ی خودم نبود دست کشیدم.

فردای همان روز با مشورت یکی از دوستانم که دیزاینر پروژه های ساختمانی ست(آرشیتکت) به این نتیجه رسیدم که اینجا کسی تا به حال با تراریوم آشنایی کامل ندارد... سرتان را درد نیاورم.

نتیجه: فردا با هتل دبی مارینا قرار داد می بندیم برای طراحی دیواره های جانبی هتل؛ لابی و سالن پذیرایی و...با استفاده از تراریوم. یکی دو قراردیگرم داریم به زودی. ببینم خدا چی میخاد.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/02/27
اینجینیر
تقریبا به نتیجه قطعی رسیدم.

نتیجتاً: جامعه المصطفی را ترک می گویم.

اگر خدابخواهد از شنبه این هفته در پروژه ی جدید یکی از دوستانم به عنوان مهندس ناظر و کنار دست مهندس اصلی( همون دوستم) مشغول به کار می شم. حقوق این ماه شاید به کمتر از800 دلار برسه اما بچه ها میگن برای شروع خوبه... توکل به خدا!

کمی از لحاظ روحی بهترم.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/02/24
سفزنامه2
یک ماهی از آمدنم به افغانستان می گذرد. اوضاع آنطور که می خواستم و فکرش را می کردم پیش نمی رود. تزلزل روحی پیدا کرده ام، افکارم کمی مغشوش شده، نمی دانم چه روزهایی در پیش رو دارم. دلم زود به زود می گیرد. مردم اینجا دشمن های دوست نما هستند. مانده ام با دشمن های دوست نما چطور رفتار کنم. فکرهای بزرگی در سر دارم اما حرکتی از خود نشان نمی دهم. باید آشنا داشته باشی تا کاری برایت دست و پا شود وگرنه خودت به تنهایی کاری از پیش نمی بری. منظورم از آشنا همان پارتی یا واسطه برای انجام کارهاست. در دنیایی که هیچ واسطه ای جز خدا نداری کار پیدا کردن برایت سخت می شود. مگر آنقدر به خدایت ایمان داشته باشی که تمام کارها را به او بسپاری و او خودش برایت کاری کند.
خدا؟ نمی دانم چقدر با او هستم اما دلم با اوست دوست ندارم بر خلاف قوانینی ساده ای که برایم وضع کرده رفتار کنم، انقدر مرا آزاد گذاشته است که حتی می توانم به حرفهایش گوش ندهم، قوانینش را زیر پا بگذارم و بر خلاف میلش عمل کنم، اما برخلاف میل او عمل کردن برایم آسان نیست.
دوست ندارم از یأس و ناامیدی بنویسم. اما قلم به این سمت سوق دارد. با خودم مبارزه می کنم خودم را آرام میکنم تا از این باب ننویسم.
به سمت جنوب می نویسم؛ شمال بوی غربت دریا را به مشامم می آورد. صدای موج آرام، شکسته و غریب. شاید بپرسید چرا جنوب؟ در جوابتان می گویم به دلیل اینکه خدایم را در جنوب می بینم.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/02/19
چند
چند روزی است که از افکار خودم دورم، کمی به خودم توجه بیشتری دارم. نه دلم تنگ می شود و نه توجهی به این مسائل دارم. میل به نوشتن دارم اما دستم به قلم نمی رود، این حسم شبیه این است که میل به سیگار داشته باشی ولی لبت را به سیگار نبری.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/01/29
جنجال نیوز
امروز در حدود۳۰۰متری از خوابگاه مین کوچکی منهدم شده بود صدای انفجارش را من نشنیدم.

حس میکنم کمی ماجراجو و نترس تر شده ام.

در انتحاری هفته پیش حدود۶۰ کشته و تعدادی زخمی داشته ایم.

با اینکه تمام خیابان های اینجا پراست از نظامی ها ولی هنوز مردم احساس امنیت ندارند.

هرروز حدود۳۰ الی۴۰ فروند هلیبورد آمریکا از روی سرم می گذرند.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/01/29
سفرنامه

بالاخره رسید...

 

سفرنامه (کابل سال نود)

نویسنده: مهندس سید حکمت الله سجادی

ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم، مادرم تمام شب را بیدار بود این را از چشمانش خواندم؛ کمی دلگیرشدم که بخاطر من تا صبح بیدار بوده اما به روی خودم نیاوردم، اساس هایم جمع بودند. لباس هایم را پوشیدم کوله ام را برداشتم و راه افتادم.

 یک ساعت و نیم بعد فرودگاه

آنروز نسبت به هفته پیش که پروازم لغو شده بود خلوت تر بود، کمربندم را باز کردم کوله ام را روی گیشه بازرسی گذاشتم و در مقابل افسر بازرسی ایستادم. کار بازرسی تمام شد؛ کمربندم را بستم و با دوستم که کمی از من عقب تر بود به سمت کانتر احیای بلیط رفتیم. تمام کانترها خلوت است، جز کانتر هواپیمایی افغانستان، از ابتدای کار پیدا بود که معطلی زیادی در راه است. به نظرشما چقدر منتظر ماندیم؟ یک ساعت دوساعت یا بیشتر؟ درست حدس زدی سه ساعت. بالاخره هواپیما بلند شد و...؛ و....

تمام  طول مدت پرواز را خواب بودم، فقط زمانی که به ایستگاه هوایی کابل رسیدیم متوجه توقف بیش از حد هواپیما در فرودگاه شدم.

یکی از مسافرین از مهماندار پرسید دلیل این 1 ساعت توقف چیه؟ و مهماندار جذاب جواب داد، بنظر میاد رئیس جمهور پرواز دارند...

من هم که مثل همیشه سر بزیر و آرام صحنه ها را تماشا می کردم؛ نظاره گر این صحبت های کوتاه شدم.

 

ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/01/29
شبی در تنهایی خوابگاه

دلم کمی تنگت است. دل تنگ که نه، بیشتر نگرانت هستم که بعد از من چه روزهایی در انتظارت هست. هرچند تو مرا رها کردی ولی بازهم من احساس مسئولیت در برابر تو را دارم. امیدوارم بهترین زندگی را که در آرزوهایت داشتی برایت فراهم کند. اما ای کاش... خب مردها در این موقعیت ها بهترین عملکرد را باید داشته باشند. بهترین عملکرد من هم جز صبر چیز دیگری نمی تواند باشد، کمی دلم می سوزد می دانم آه نیست سوز دل هم نیست هرچه هست بدجور می سوزد دلم؛ تا صبح هم نوشتن از تو و از خاطرات تو خسته ام نمی کند. دوست دارم تمام کلماتی را که تا به حال شنیده ام برایت بنویسم برایت از نگفته هایم بگویم نگفته هایی که خیلی طولانی است و من می دانم تو فرصت شنیدن آنها را نداری تو خودت حرف برای گفتن زیاد داری پس من مینشینم و به حرفهایت گوش میدهم اما... اما تو اینجا نیستی که برایم بگویی... ومن سکوت می کنم!

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم.... ولی من بر بادم بر باد بر... بر... باد. زلف را حلقه مکن... آی آیی آ...

اینجا یکی درد نان دارد یکی درد جا ولی یکی هم مثل من بی درد بی درد بی درد...

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
92/01/29
حالا هم...

از من چی میخواهی؟ که حالا تمام زندگی ام برای توست (فکرم، روحم، ذهنم، خوراکم، خوابم و...) اما هنوز تورا قانع نکرده!

تمامش کافی نیست؟ چیز دیگری ندارم فقط جانی دارم بدون روح اگر این را میخواهی

بیا این هم مال تو. امیدوارم این تورا قانع کند.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/12/27
بلیط
پدرم را فرستادم تهران تا بلیط تهیه کند خودم هم مشغول کارهای فراغ از تحصیل بودم

برنامه این بود سوم عید پرواز داشته باشم.

وقتی آمدم خانه پدر ابتدا گفت پسر بلیط گیر نیامد. دمغ شدم. برنامه ها بهم ریخت. وقتی آمدم پاسپورت را بگیرم دیدم بلیط را لای پاسپورت گذاشته

اه پدر این هم شد شوخی؟

خوشحال شدم

برنامه هنوز سرجایش هست

سوم عیدسال ۹۲ من و شهر زیبای کابل.

منتظرسفرنامه بمانید...

کمی خطرناک شده ام از انفجار می ترسم فقط همین.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/12/20
وقت
رسیده وقت رفتن...

دفترم را پرخواهم کرد از نوشته های پیش رو منتظرباشید.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/12/04
شاید
شاید برم آنور

شاید دورتراز هرکس

درآتشباران سیاهگردهای خالی از سوزش

دیگرجایی برای ماندن من نیست.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/10/24
دلم
دلم برای نگفته هایم تنگ می شود.

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/10/08
خانه تکانی سال جدید
چندیست تصمیم گرفتم خانه تکانی کنم خودم را و دلم را

کدورت ها را بشورم ظرفهای نشسته ی دلم را تمیز کنم

نگاهی به اطراف دلم بیندازم شاید خرده دل شکسته ای دل سیاه شده ای

یا شایدم اثری از چیزهای جدید در این خانه تکانی پیداکنم که تا بحال شاید ندیده باشم

اول باید از پل ۲۵سالگی ام بگذرم وقدم به ۲۶ سالگی و دنیای جدید و اعتقادات جدیدم بگذارم

پس زین پس منتظر حضوری متفاوت در وبلاگم باشید دوستان نه چندان زیادم ولی بامعرفت ترین هایش.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/10/06
فاعلات, فاعلات...
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می كشي و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ي قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

پ.ن: چکنم این شعر فاضل را که دوست داشتنیست.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/09/26
در این برف و بوران درس به چکار آید؟

این را خدا داند و همی!

رفتم اراک

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/09/24
راهی به جز عشق
راهی که می خواهم و نمی روم.

راهی که واقعا دیدمش

اما نیافتمش.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/09/10
متولد شدم
نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/09/07
عاشق اينجور آدمها شويد.
بعضي ها:

 نه ابهام دارند

نه ايهام دارند

نه جناسشان خراب است

و نه مراعات النظير(مراعات حالت را ميكنند).

به چشم هايشان كه بنگري خودت را توي چشمهايش ميبيني

مثل آيينه صاف اند مثل آب زلال.

قدر اين آدمهارا بدانيد.

اينها با تمام وجودشان دوستت دارند.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/09/02
بلي
من اگر سر نزنم

تو اگر سر نزني

چه كسي سر بزند؟

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/08/17
انتهای خیابان
آرامش نسبی حاکم است

من و تو...

آری

 سکوت. آرامش.

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/08/04
معلم
یه هفته ای میشه شغل شریف معلمی رو قبول کردم

وای به حال اون شاگردایی که معلمشون منم چه شود

تموم سعی خودم رو میکنم که بتونم واقعا شاگردای خوبی تحویل اجتماع بدم.

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/28
خالي از عريضه
گفتم يه پست بزارم خالي از عريضه نباشه وبلاگم

هرچند خيلي عريضه ولي ميشه با يه خط خلاصش كرد

از عرض و عريض كه بگذريم به طول و تطاولم كه كاري نداشته باشيم

مي رسيم به چهاراه سرگردون خيالي نيست جاده عريض است و قلندر بيدار

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/22
دنیای ما گاهی
 

 

گول دنیا را نخور!!!

 

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند

                                     بره های این حوالی گرگ ها را می درند

سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها

                                    زنده ها هم آبروی مرده ها را می برند.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/22
فرصت شد

امشب یه شعر نیمه کاره داشتم از سیگار

فرصت شد برای خوانندگان کم و برخی خاصم میزارم

بخونن لذت ببرند.

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/14
بقا
 زندگی کن یا بمیر

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/14
مسئله این است
دوباره هوس

دوباره هوسناک شده ام در هوایی که تونیستی!

نگفتن یا گفتن؟ مسئله این است.

میان آتشی هستم که آن روز راه تورا نشان داد و من مبادا بودم و تو بادا

و خداوند واژه غریب میان ما بود. و عشق این چنین آغاز شد...

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/11
زندگی

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوات؟

یا گرفته است هنوز؟

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب
91/07/05

زحدبگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن  دل دیوانه ی  ما  را

نوشته شده توسط حکمت در | | لینک به این مطلب


گن مردانه